تبليغاتX
آش کشک عمو

آش کشک عمو

تاحالا خوردیش؟ تا دلت میخواد بخورش پای هیچکسی نمیفته !!

 

 

به خشکسالی چشمهایت

نه،به باراني بودن ابرهاي اين شهر خراب شده

استخوان هايم نم كشيده اند..

به هوايي كه دميده نمي شود در من

به صدايي كه بلند نميشود از...

باور كن،من به بيدهاي اين شهر سپرده بودم

صورتت را به خوش تراشي مجسمه ي قديسه ها..بلند بالا..

تا جايي كه قامتم تو خالي شود...

به هوايي كه دميده نميشود در من

استخوان هايم جان ميدهند براي لبهايت

صداي ني لبك كه نه،صداي غريب فلوت چوپانها را به خود ميگيرند..

به خشكسالي چشم هايت..

آه-دم نميشوي در من..

    

 

انگشت سبابه ات را كه ازحلقم بيرون ميكشي.درست يادم نميايد كه منظورت به كدام سراشيبي است..چون من صداي گرومپ گرومپ قلبت را وقتي از تحتاني ترين عضو بدنم سقوط ميكردي خوب ميشنيدم.

تو مدام به سراشيبي اي كه نميديدمش اشاره ميكردي و من به ترس اينكه اگر فرزند دومم شش ماهه زايمان شود!

تو هر روز انگشت سبابه ات را در حلقم فرو ميبري و من به افزايش ارتفاع انگشت كشيده شده ات بيشتر بالا مي آورم فرزند يك ماه هاي را كه يادم رفته است كه كي ساختمش؟!

وبعدها با تو براي ونگ ونگ جنين مچاله اي در گوشه ي خيابان دست تكان ميدهيم و تو انگشت سبابه ات را ميمكي و آرام از گوشه دامن گل دارم سقط ميشوي توي جوي خيابان... ومن يادم نمي آيد كه منظورت كدام سراشيبي هولناك بود...و با ترس اينكه فرزندآخرم نه ماهه

زايمان شود،به تحتاني ترين عضو بدنم فكر ميكنم  كه توي دامن گلدار رنگ و رورفته اي مچاله شده،و به انگشت سبابه ات كه حالا به ارتفاع بالا آوردن تمام زندگيم قد كشيده است......

+نوشته شده در جمعه 2 مهر1389ساعت18:6توسط الف..گاف | |

      

پسر گفت:"اسمت چیه؟"

دختر:"اسمم؟اسمم اقدسه."

پسر با یه لبخند کمرنگ رو لبش:"حالا چرا اقدس؟"

دختر:"نمیدوم،بابام گذاشته."

پسر بایه لبخند طولانی تر:"چرا عوضش نکردی؟"

دختر باکمی مکث:"نمیدونم،بابام دوست داشت!"

پسر خنده ی صدا داری میکند:"حالا این بابات کجاست؟"

دختر:"نمیدونم،فکر کنم.. فكر كنم مرده!!!"

پسر هنوز هم لبخند ميزند...

  

 

از سر انگشتانی که خوابشان کردی

نه از سر خط...

سوگند میخورم که دوستت دارم

باور کن،

من به قدیسه بودنت در رویاهایم ایمان دارم

کافی است مردانه تر شوی..

تا حجم خوابهایم به اندازه ی پیراهن تنهایی ات گشاد شود...

بی صدا غلت میخوری

با خوابي كه گونه هايش گل نمي اندازد..

آنوقت هرچقدر دوست داشتي عشق بازي كن

من..

به قديسه بودنت در روياهايم ايمان دارم!!!!

 

من هميشه بهترين خوابها را برايت ميبينم؟!!!

+نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد1389ساعت19:48توسط الف..گاف | |

 

من هر روز از انسجام تفاله هاي چاي دلم ميگيرد..

            از رقم خوردن تنهايي ام در فال..

                بوسيدن دستهاي يك پيرزن عياش..

                     پرسش يك سوال مردانه!

                         كه چه اشكالي دارد،عشق بازي

                                       با يك پيرزن هشتاد ساله؟!

  او 

            معني

                  عشق را 

                              خوب  ميفهمد...   

 

اين روزها آنقدر دلم برايت ميگيرد،كه مساحت رسيدن هايم در هيچ كجاي اين خطوط جاي نميگيرد...

و ديگر هيچ.....

+نوشته شده در سه شنبه 15 تیر1389ساعت19:56توسط الف..گاف | |

 

 

بین دستهایت می پوسم..وقتی مدام اخمهایت را در هم برده و میگویی من شاعر خوبی نیستم...

و

من بعد  ساعتها انجماد...با نوشته ای ابلهانه به همه ی آدمها میگویم..

                  آهای....

                       "من شاعر خوبی نیستم..."

    

       

"آیینه"

فراموش شدهام انگار!

پشت چرتکه انداختن هایم حساب می شوی

وقتی..

حساب پس میدهم به تو!

که تقسیم نمیشوی در من..

ته می کشد بوی خاک،استخوانم را

پایکوبی پونه های کال ..

لجبازی کودکانه ام اینبار

سبز نمیشوی لای انگشتهایم!

نه،تردید نکن

همیشه غایب می مانم،پشت تنها ترین نیمکت دنیا

تا تو،تصویر خالی آیینه را در من بتکانی.. 

 ُ

+نوشته شده در یکشنبه 12 اردیبهشت1389ساعت0:45توسط الف..گاف | |

 

 

مدیونم به تمام دستهایی که بغض گلویم را ناشیانه برسینه سیاه خیابان حک کرد...

مدیونیم به تمام  افکاری که پشت میله های سربی (....) جلادانه پا خورد....

 

نه مادرم نه!!

امسال نوروز سرخ است...گندم سبز نمیکنم،نه!! وقتی سبز بودن جرم است..

وقتی افکار داغ فرزندت زیر خربار ها خاک دفن است...نه،نه!!

مادرم نمیتوانم...مرا ببخش....

 

یادمان باشد..سر سفره های هفت سین..هفت هزار بار بگوییم ..با بغض بگوییم...با درد بگوییم...نه لبخند بزنیم:

خواهرم...برادرم نوروزت سبز سبز سبز...جایت همیشه سبز...

 

+نوشته شده در جمعه 28 اسفند1388ساعت14:42توسط الف..گاف | |